خرید بک لینک
شاید به آدمهایی برخورد کرده باشید که از خودشون هویتی ندارند. تمام هدفشون از زندگی، ایفای «نقشی» است که دیگران بهشون القا میکنند. فقط به دهان دیگران خیره میشن و منتظرند تا دیگران بهش بگن «چه کسی باش». سنگ بنای زندگیشون بر اساس حرف دیگران پایهگذاری شده. «قالب فکری» این آدمها توسط دیگران شکل گرفته و در محبس حرف دیگران، اسیرند. ذهنشون، زندانی ذهن دیگری است و هیچ آزادی عملی از خودشون ندارند. وقتی تبدیل به کسی میشن که «دیگران» میخوان، هرگز توی زندگیشون موفق نمیشن. چون هر کسی یه تصویری ازشون میخواد و نهایتاً این تصاویر، نابودشون میکنه. به قول کارل گوستاو یونگ، آدمها همونقدر آزادند که ذهنشون بهشون اجازه میده. باری... ما در عمیقترین لایه های وجودمون، تمایلات و خصایل زیادی داریم که شخصیت حقیقی ما رو میسازه ولی همیشه این شخصیت رو نادیده میگیریم و تبدیل به چیزی میشیم که دیگران میخوان. شخصیتی که دوست داریم باشیم ولی به هر دلیلی سرکوبش می کنیم، در ضمیر ناخودآگاه ما تبدیل به شخصیتی در «سایه» میشه. هر گاه «دیگران» مانع بروز بخشی از شخصیت ما میشن، شخصیت سایه شکل میگیره. «سایه» ما کسی است که والدین، جامعه و آموزههای دینی به ما گفتند «نباشیم». به همین خاطر ما هم از روبرو شدن با سایهمون میترسیم یا جرأت ابرازش رو نداریم. اگه میخواید سایه تون رو بشناسید از خودتون بپرسید کدوم خصلتم رو نمیخوام دیگران بدونند؟ کدوم حقیقت از زندگیم رو نمیخوام آشکار کنم؟اگه توی سرتون یه صدا میشنوید که انگار یه کسی بهتون میگه: «تو بی ارزشی» یا «شایستگی نداری» یا «تو یه آدم به درد نخوری»، شما در حال شنیدن صدای سایه تون هستید.سایه هر چی بیشتر سرکوب بشه و نادیده گرفته بشه، وحشیتر و خطرناکتر میشه تا جایی که کنترل ما رو

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:14

یه روز یه بنده خدایی میره پیش ویل دورانت و بهش میگه: «میخوام خودکشی کنم. یه دلیل بیار که من خودمو نکشم». ویل دورانت آچمز میشه. به اون بنده خدا میگه: «چند روز خودتو نکش من برم از رفقام بپرسم که چرا تا حالا خودشون رو نکشتند. بعد میام بهت میگم». باری... ویل به صد نفر از بزرگان همعصر خودش نامه می نویسه و ازشون می پرسه که «معنی زندگی» چیه؟ بعدش هم همه پاسخ ها رو جمع آوری میکنه و ازش یه کتاب درمیاره به اسم «درباره معنی زندگی». طفلک ویل، خون دل و دود چراغ فراوانی خورد برای نوشتن این کتاب! دیروز که مشغول مطالعه این کتاب بودم، چند تا جمله به درد بخور پیدا کردم. البته جملات رو کمی سادهسازی کردم. گفتم با یاران خنیاگر در میون بذارم، بلکه شما هم به فیض اکمل برسید.آنکه بر «دانش» خود میافزاید، بر «اندوه» خود افزوده است و در «حکمتِ» بیشتر، «بیهودگیِ» بیشتر است.زندگی خوابی است که هرگز از آن بیدار نخواهیم شد.بعضی از ما آنقدر مشغول زندگی هستیم که به خودمون زحمت فکر کردن به «معنی زندگی» نمی دهیم. آنقدر سرگرم کاریم که پرونده اندیشه و تفکر را بستهایم. کسی که باید شکم زن و بچهاش را سیر کند، فرصتی برای تفکر و فلسفه هشیارانه ندارد. اگر هم فرصت فکر کردن داشته باشد، فکر می کند که معنی زندگی، همین تأمین آب و نان خانواده است! متاسفانه عرف و سنت باعث شدند که ما حقیقت را با اعتقاداتمان اشتباه بگیریم. اینکه ما نمیتوانیم خوشبخت باشیم، حقیقت نیست؛ «باوری» است که عرف به ما تلقین کرده. غم انگیزترین منظره در تمدن ما، فقر نیست؛ بلکه خراب شدن بافت اخلاقی نسل ماست؛ چرا که اخلاقیات امروز را با معیارهای دیروز داوری می کنیم. امروزه فقط آدمهای باهوش از بارداری جلوگیری میکنند. درحالیکه احمقها اصرار به تولید مثل دا

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:14

«ادوارد برنایز» رو همه دنیا میشناسند به جز هشتادوهفت میلیون ایرانی که به هیچ قیمتی حاضر نیستند سر مبارکشون رو از ماتحت سلبریتیهای بیمایه بیرون بکشند تا در هوای تفکر، نفسی تازه کنند.باری... ادوارد برنایز که در 103 سالگی جوونمرگ شد، نوه دختری زیگموند فروید و ملقب به «مرد نامرئی افکار عمومی» بود. ایشون تکنیکهای مدرنی برای مهندسی افکار مردم ابداع کرد تا صاحبان سرمایه و قدرت، امت همیشه در صحنه رو بلانسبت مثل گله گوسفند به هر طرف که خاطرخواه اوست، هدایت کنند. شاید تصور میکنید فقط در حکومتهای دیکتاتوری، مردم از نبود آزادی رنج میبرند و مردم کشورهای دموکراتیک، مست از شراب آزادی، گلاب به روتون، هر غلطی دلشون میخواد میکنند. باید عرض کنم که زهی خیال باطل. در جوامع دموکراتیک، طبقهای وجود داره که میتونه هوشمندانه، افکار و عقاید مردم رو دستکاری کنه. به این طبقه، حکومتی نامرئی یا اصطلاحاً «دولت سایه» میگن که حاکمان واقعی جوامع مدرن هستند.در واقع دموکراسی، شیوهای از حکومتداری است که اقلیت هوشمند، افکار عمومی رو در جهتی هدایت میکنند که خودشون صلاح میدونند. مثل چوپانی که گله گوسفند رو هدایت میکنه. با این تفاوت که گوسفند میفهمه که چوپان، در حال هدایت کردن اوست ولی مردم تصور میکنند که خودشون با میل و رضایت شخصی به سمتی خاص میروند. یعنی تا اینجا، یک - هیچ از گوسفند عقبیم!ادوارد برنایز معتقد بود که «مردم واقعاً خیلی احمقند» و به سادگی جامعه را دچار آشفتگی می کنند (که البته بلانسبت، پُر بیراه نمیگه طفلک) و این حکومتها هستند که به ذهن مردم شکل میدهند، سلیقههای ما را تعیین میکنند و باورهایمان را به ما تلقین میکنند، بدون اینکه بفهمیم. وای به روزی که بفهمیم چی شد!ادوارد، از اونجایی ک

برچسب: نویسنده: ماهان نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:14

صفحه بندی